درباره وبلاگمون - سیارک 5058">

سیارک 5058
درباره وبلاگمون

سلام به همه دوستای خوبمون مخصوصا شادی عزیز که همیشه به ما سر میزنه

امروز میخوام داستان آسانسور سیارک مون رو براتون تعریف کنم

شب عروسی بعد از جشن با سه تا ماشین اومدیم سیارک

حقیقتش ما (گل سرخ و شازده کوچولو) برای خودمون کلی برنامه ریخته بودیم که بعد از عروسی فقط خودمون دوتا بیایم سیارک اما برنامه ها یه جوری دیگه شد و همه نزدیکان با اومدن سمت سیارک

البته وقتی رسیدیم اصلا بوق بوق نکردیم تا برای کسی مزاحمتی ایجاد نکینیم آروم و بی صدا پیاده شدیم

من با چند نفر دیگه زودتر رفتیم بالا تا درا رو باز کنیم کمی گذشت و دیدیم بقیه هنوز نیومدن

حدس میزنین چی شده بود؟

مهمونا آسانسور رو پرکرده بودن اونم وسط راه وایساده بود و گیر کرده بود چراغاشم خاموش شده بودن بعضیا که حسابی ترسیده بودن

خلاصه ساعت یک نصفه شب مجبور شدیم در همسایه کناریمون رو بزنیم و ازش خواهش کنیم کلید آسانسور رو بدن بهمون! البته خدا رو شکر فقط پسرشون خونه بود و اونم بیدار بود

در رو باز کردن و همه اومدن بالا

دیگه از اون شب وقتی میان سیارکمون همه میدونن که آسانسور جدی جدی فقط اندازه چهار نفر ظرفیت داره زبان

اینم از آسانسور سیارکمون که برای همه شد یه خاطره بامزه

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط گل سرخ

سلام به همه

امروز چهارم بهمن ماهه و دو روز پیش یعنی دوم بهمن ماه درست چهار ماه از روزیکه گل سرخ و شازده کوچولوی نازنینش (ما) به سیارک خوشکلمون اومدیم میگذره.

خدایا خودت میدونی که چقدر ازت ممنونیم، برای این سیارک زیبا و برای همه چیز همه چیز.

توی این مدت اصلا فرصت نکرده بودم بیام و مطلبی از ماجراهای سیارکمون بنویسم اما حالا امروز این فرصت پیدا شد.

اولین خبر اینکه روز جمعه یه مهمونی کوچولوی خودمونی داشتیم، اولین مهمونی درست و حسابی توی سیارک نقلیمون.

تولد مشترک ما

آخه میدونید تولد عشقم چهارم دی و تولد من بیست و چهارم دی هست

اول میخواستیم یه تاریخی بین این دو روز تولد بگیریم اما تا جمعه این هفته جور نشده بود

خلاصه یه تولد خوشکلی بود که جای همه دوستای خوب توش خالی بود

ما عاشق آشیونه نقلی خودمونیم خیلی دوستش داریم و ازش لذت میبریم

نمیدونم چرا خیلیا فکر میکنن خونه باید حتما بزرگ باشه

ما که اینطور فکر نمیکنیم

خونه چه بزرگ چه کوچیک باید گرم باشه باید یه جوری باشه آدم با عشق توش زندگی کنه باید یه جوری باشه که آدم هروقت بیرونه تشنه برگشتن بهش باشه

باید توش به آرامش و عشق برسه و بهشت زندگیش باشه براش باشه

ما جا جای خونمونو با عشق خوشکل کردیم تزئین کردیم

اصلا هیچوقت برامون ارزش مادی چیزا مطرح نیست بلکه حسی که پشت اون هست برامون مهمه

هردمون عاشق ئسایل تزئیتی و دکوری هستیم، عاشق قاب عکس و مجسمه و چیزای دکوری

عاشق هماهنگ کردن رنگا و زیباییها

واقعا چقدر خدا زیبایی آفریده

نازننینم تنها با تو در کنار تو زیباییهای دنیا برام معنی میدن و تنها با تو میخوامشون

ازت تا ابد ممنونم که اومدی توی زندگیم

ازت تا ابد ممنونم که منو لایق زندگی با خودت دونستی

ازت ممنونم برای این سیارک زیبا که با وجود عشقمون گرم شده

میبوسمت نفسم عمرم و جونم




نوشته شده در تاريخ ٤ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط گل سرخ

 

سلام  به عشقم به سیارکمون و به هرکسی که اینجا میاد لبخند

میخوام در مورد خرید وسایل حمام بگم...

یه شب تصمیم گرفتیم با مامان خانوم و ام. بریم خیابون شیراز تا شاید اون چیزی که خیلی وقت بود دنبالشم برای سیارکمون، پیدا کنم. یعنی یه سری وسایل بهداشتی حمام دستشویی مثل جاصابونی، جامسواکی، سطل زباله، برس تمیزکننده، جای صابون مایع...

توی اینترنت که میگشتم دیده بودم که اینا سری دارن یعنی همه شبیه هم ،یه شب هم که خودم رفته بودم پونک و بوستان و شهروند (که بعداً راجع بهش مینویسم) چیزایی دیده بودم اما خیلی به نظرم جالب نیومدن... بد نبودنا اما بعضی هاشون کامل نبودن بعضی هاشون قشنگ نبودن بعضی هم شکستنی بودن که خیلی برای توی حمام و دستشویی مناسب نیست.

خلاصه بعد از افطار رفتیم خیابون شیراز با این تصور که الان دیگه مغازه دارهای محترم شکمشون سیره و ما رو تحویل میگیرن... وقتی رسیدیم دیدیم ای بابا اینا که بیشترشون کلاً تعطیلن!تعجب

خلاصه گرچه ضدحال خورده بودیم اما از رو نرفتیم و ماشین و پارک کردیم و پیاده شدیم تا کمی بین اون چندتایی که باز بودن بگردیم... از خود راضیبازم یه چیزایی دیدیم اما چشممو نگرفتن... توی فکر رنگ سبز بودم برای حمام مون که پیدا نمیشد...

رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه مغازه ای که کوچیک بود اما پر از جنس و البته همه هم مارکای خوب خارجی و البته قیمتای بالا...

البته من خودم شخصا با قیمت بالا مشکل ندارم وقتی مطمئن باشم که جنس واقعا اصیله... به شرطیکه چینی نباشه چون جنسای چینی که توی ایران میان اغلب سمبل شده درست شدن...سبز

یه سرویس پلاستیکی ناز کامل دیدیم من چون دنبال سبز بودم اول توجهی بهش نکردم اما با پیشنهاد مامان خانوم کمی بهش توجه کردم و دیدیم که ارزششو داره ضمن اینکه چون تک بود فروشنده ده تومن زیر قیمت میداد... هوراخلاصه خریدیمش مبارکمون باشه عزیزم خیلی قشنگه مطمئنم وقتی ببینینش خوشت میاد...ماچ

سوار ماشین شدیم و رفتیم اونطرف خیابون شیراز... اینجا دیگه بیشتر مغازه ها باز بودن... همینطور که قدم میزدیم رسیدیم به یه مغازه ای که اجناس طبقه اولش چیزایی نبودن که به درد ما بخورن اما اجناس طبقه بالا رو با یه دورببین مدار بسته توی تلویزون نشون میدادن که اگر کسی میخواد بره بالا... اولش توجهم جلب نشد اما بعد هوس کردم یه سری بزنم بالا...

بالا رفتن همانا و یه عالمه از چیزایی که لازم داشتیم پیدا کردن و خریدن همانا...

مثلاً قابلمه استیل با مارک عالی، جارو خاک انداز دسته بلند، قاشق چنگال با دسته ها نارنجی، پادری برای جلوی آشپزخونه، حوله آشپزخونه...

خلاصه اون شب هم بیشتر از تصورم تونستم چیزایی که لازم داشتیم برای سیارکمون رو بخرم... خدارو شکر...فرشته

 

سلام  به عشقم به سیارکمون و به هرکسی که اینجا میاد

 

میخوام در مورد خرید وسایل حمام بگم...

یه شب تصمیم گرفتیم با مامان خانوم و ام. بریم خیابون شیراز تا شاید اون چیزی که خیلی وقت بود دنبالشم برای سیارکمون، پیدا کنم. یعنی یه سری وسایل بهداشتی حمام دستشویی مثل جاصابونی، جامسواکی، سطل زباله، برس تمیزکننده، جای صابون مایع...

توی اینترنت که میگشتم دیده بودم که اینا سری دارن یعنی همه شبیه هم یه شب هم که خودم رفته بودم پونک و بوستان و شهروند (که بعداً راجع بهش مینویسم) چیزایی دیده بودم اما خیلی به نظرم جالب نیومدن... بد نبودنا اما بعضی هاشون کامل نبودن بعضی هاشون قشنگ نبودن بعضی هم شکستنی بودن که خیلی برای توی حمام و دستشویی مناسب نیست.

خلاصه بعد از افطار رفتیم خیابون شیراز با این تصور که الان دیگه مغازه دارهای محترم شکمشون سیره و ما رو تحویل میگیرن... وقتی رسیدیم دیدیم ای بابا اینا که بیشترشون کلاً تعطیلن!

خلاصه گرچه ضدحال خورده بودیم اما از رو نرفتیم و ماشین و پارک کردیم و پیاده شدیم تا کمی بین اون چندتایی که باز بودن بگردیم... بازم یه چیزایی دیدیم اما چشممو نگرفتن... توی فکر رنگ سبز بودم برای حمام مون که پیدا نمیشد...

رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه مغازه ای که کوچیک بود اما پر از جنس و البته همه هم مارکای خوب خارجی و البته قیمتای بالا...

البته من خودم شخصا با قیمت بالا مشکل ندارم وقتی مطمئن باشم که جنس واقعا اصیله... به شرطیکه چینی نباشه چون جنسای چینی که توی ایران میان اغلب سمبل شده درست شدن...

یه سرویس پلاستیکی ناز کامل دیدیم من چون دنبال سبز بودم اول توجهی بهش نکردم اما با پیشنهاد مامان کمی بهش توجه کردم و دیدیم که ارزششو داره ضمن اینکه چون تک بود فروشنده ده تومن زیر قیمت میداد... خلاصه خریدیمش مبارکمون باشه عزیزم خیلی قشنگه مطمئنم وقتی ببینینش خوشت میاد...

سوار ماشین شدیم و رفتیم اونطرف خیابون شیراز... اینجا دیگه بیشتر مغازه ها باز بودن... همینطور که قدم میزدیم رسیدیم به یه مغازه ای که اجناس طبقه اولش چیزایی نبودن که به درد ما بخورن اما اجناس طبقه بالا رو با یه دورببین مدار بسته توی تلویزون نشون میدادن که اگر کسی میخواد بره بالا... اولش توجهم جلب نشد اما بعد هوس کردم یه سری بزنم بالا...

بالا رفتن همانا و یه عالمه از چیزایی که لازم داشتیم پیدا کردن و خریدن همانا...

مثلاً قابلمه استیل با مارک عالی، جارو خاک انداز دسته بلند، قاشق چنگال با دسته ها نارنجی، پادری برای جلوی آشپزخونه، حوله آشپزخونه...

خلاصه اون شب هم بیشتر از تصورم تونستم چیزایی که لازم داشتیم برای سیارکمون رو بخرم... خدارو شکر...

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط گل سرخ

سلام به همه مخصوصاً شازده کوچولوی نازنینم ماچ

امروز میخوام راجع به اون بعداز ظهری بنویسم که همراه با خاله و تاتا برای خرید بعضی خورده ریزای آشپزخونه رفتیم به شهروند.

رفتیم قسمت اجناس پلاستیکی و اینجور چیزا، آخه بیشتر چیزایی که لازم داشتیم برای سیارکمون اونجا بودن...

چیا خریدیم؟

بذار باهم بشماریمشون شازده کوچولو...قلب

خب...

جاظرفی، جای قاشق چنگال، یه جعبه ابزار جمع و جور، تخته خردکردن غذا، جای اسکاچ و مایه ظرفشویی، چندتا گیره چسبونکی برای آویزون کردن چیزای لازم به آشپزخونه، سطل زباله برای آشپزخونه و برای پذیرایی، سبد لباسای شسته و نشسته، سیم رخت پهن کردن، جای روسر و کراوات برای داخل کمد لباسی... اینارو برداشتیم من و تاتا با هم رفتیم طبقه بالا قاطی قابلمه های تفلون و این چیزا...

دم افطار بود و هیچکدوم از فروشنده ها تحویلمون نمیگرفتن... جالبه ها توی همه دنیا فروشنده دنبال مشتری میدوه اینجا مشتری باید بگرده در به در دنبال فروشنده این بخش و اون بخش!قهر

یه ماهیتابه تفلون میخواستم... کوچیک... مارک تفالش نزدیک چهل تومن بود! تعجبیه مشورت موبایلی با مامان خانوم کردم و تصمیم بر این شد که ایرانی رو بگیرم آخه اون تفاله در هم نداشت...

رفتیم اونطرف فروشگاه... یه سرویس ادویه دیدیم که دو طبقه بود سه تا شیشه بزرگ پایین و چهار تا کوچیک بالا... سرکار خانوم مسئولش هم تشریف نداشتن ما هم خودمون دوتایی دست بکار شدیم و یه دونه آکبندشو از اون پشت در آوردیم بیرون... به این میگن خریدار فعال نیشخند

دیگه داشت دیر میشد... رفتیم خریدا رو حساب کردیم و با آژانس همه رو آوردم خونه بعدم همه شونو منتقل کردم به انباری...گاوچران

راستی توی شهروند یه فرم شرکت توی قرعه کشی هم پر کردیم...

خدا رو شکر... خرید خوبی بود... خدایا از همه نعمتهات ممنونیم...

کمک کن بقیه رو هم از نعمتهات بهره مند کنیم... آمینفرشته

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط گل سرخ

سلام دوباره...لبخند

خب اول بریم سر خرید میز ناهار خوری...

نیمه شعبان بود...

قرار شد با سیمین جون (جاری نازنینم) و همسر گرامیشون بریم یافت آباد برای دیدن و خریدن میز...

همینجا یه نکته ای رو جهت راهنمایی عرض کنم:

من آدم خیلی مشکل پسندی تشریف دارم به راحتی از چیزی خوشم نمیاد، از همکارم شنیده بودم توی یافت آباد نمیتونم چیزای شیک که خیلی جینگول پنگول نباشن پیدا کنم چون من عاشق چیزای ساده اما شیک هستم از چیزای پر زرق و برق و گنده منده هم خوشم نمیاد...

معمولاً چیزایی که میپسندم حالا در هر زمینه ای که باشه ترکیبی هست از ظرافت، سادگی، شیکی و رنگ بندی ملایم...

خلاصه اصلاً فکر نمیکردم توی یافت آباد چنین چیزایی پیدا بشه...

اما روز اولی که برای خرید سرویس خواب رفتیم واقعاً هیجان زده شدم چون دیدم اونجا همه چیز میشه پیدا کرد! هم مدلهای شیک و ساده هم مدلهایی که من نمی پسندمشون...

اون روز صبحانه نخورده بودم... اما خیلی جالب بود از لحظه ای که پامونو گذاشتیم توی یافت آباد مدام بهمون چیز میز تعارف کردن ماهم که از رو نمیرفتیم هی میخوردیمزبان دیگه انصافاً من یکی که ظرفیتم تکمیل شده بود!نیشخند

مثل هربار بین مدلا میگشتم و منتظر بودم چیزی پیدا بشه که چشممو بگیره...

معمولاً همینطوره... وقتی چیزی چشمم رو بگیره بالا برم پایین بیام چیز دیگه ای نمیتونه توجهم رو به خودش جلب کنه و همه جا رو هم بگردم باز برمیگردم سر جای اولم...

خلاصه گشتیدیم و گشتیدیم تا رسیدیم بهش... به چی؟ به خود اون... همون که چشممو گرفت... از خود راضییه میز چهار گوش کوچولو که آقاهه میگفت نود در نود هست قهوه ای سوخته، دو طبقه بود که طبقه بالاش شیشه ای بود که روی چهاتا استوانه فلزی قرار داشت... استوانه ها مدل مبلمون رو برام تداعی میکردن... و همین علت اصلی بود که از میز خوشم اومد...

خوشبختانه قابل جداشدن بود برای همین با ماشین داداش تونستیم ببریمش تا خونه شازده کوچولوبغل البته همینجا بگم که رفتیم به یه مغازه دیگه و چهارتا صندلی هم پسندیدیم که سیمین جون میگفتن خیلی شبیه به مال خودشون هست... صندلی هم قابل جدایی بودن و اونا رو هم بردیم با خودمون...

یه چیز با مزه... فروشگاه صندلی فروشی یه دونه طوطی بزرگ داشتن که هی صداش میومد... منم همش حواسم به اون بود... دنبالش میگشتم ببینم میشه پیداش کرد؟ یه نگاه دیدمش خیلی بامزه بود... گفتم الان سیمین جون باخودش میگه اومده صندلی بخره اونوقت حواسش به طوطی است نه صندلی...

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط گل سرخ

سلام به همه همه و اول از همه سلام به شازده کوچولوی خودم ماچ

اوووو وَِه چقدر وقته نیومدم اینجا!

اینقدر سرعت کارا بالا رفته توی این مدت که من اصلاً فرصت نمیکردم بیام بنویسم چیکارا کردیم با هم برای سیارکمون!مژه

اینطور که نگاه کردم دیدم که مطالب رو تا جایی نوشتم که سرویس خواب رو قرار بود بیارن و مبلها رو...

خب سرویش خوابمون رو آوردن مبلا رو هم همینطور ... البته در مورد  کارگرا آقا محسن و مامانی کلّی چونه زدن!نگران

شازده کوچولوم میدونه که گل سرخ از چونه زدن خوشش نمیاد... و خصوصاً برای این کارگرا که گاهی واقعاً برای اینکارا از سلامتیشون مایه میذارن اصلاً دلم راضی نمیشه باهاشون چونه بزنم...

روزی من و شازده کوچولو همیشه دست خداست... فرشتهو برای همین هم میدونم چند ده تومن اینور و اونور کردنش برای صرفه جویی کار درستی نیست...

اولش حسابی از این چونه زدنا دلخور شده بودم اما بعدش سرم گرم شد به سرویس خواب و مبلای قشنگمون و مثل یه بچه که تا آبناب می بینه ناراحتیش یادش میره منم یادم رفت...

از بعد از اون روز کلّی کارای دیگه کردیم... مثلاً اینا:

خریدن میز ناهارخوری و صندلی

خریدن جاکفشی (که داستان مفصلی داره)

خریدن یه وسایلی برای سرویس بهداشتی

خریدن یه سری وسایل برای تکمیل آشپزخونه

اسباب کشی وسایل شازده کوچولوی عشقم از اتاقش به سیارکمونقلب

 

هرکدوم از این کارا توضیحاتی دارن که دوست دارم بنویسمشون برای همین اونا رو توی چندین پست جدا از هم میارم که طولانی نشن.

حالا چون محل کارم خدا رو شکر نزدیک سیارکمون هست هر روز که میرم سر کار یه سری از وسایل خرده ریز رو هم با خودم میبرم و بین راه میذارم توی سیارکمون...

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ۱٢ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ توسط گل سرخ

سلام به فرشته خودم... که توی تمام این کارایی که من برای سیارکمون انجام میدم با تمام توانش کنارمه و بهم انرژی میده... ماچ

کی گفته تو فقط سوت میزنی عزیز دل من؟ تو لحظه به لحظه کنارمی هم نفسمی و همینه که باعث شده که من اینهمه کارو بتونم انجام بدم با عشق و علاقه بدون هیچ خستگی...

و اما در مورد روز چهارشنبه و پنج شنبه:

اول روز چهارشنبه رو میگم...

وقتی من رفتم توی سیارکمون و آقا محسن موکت رو آوردن با کلّی ذوق رفتم طرف موکت... نیشخند

همین که اومدم بازش کنم توجهم جلب شد به نایلون دورش و دیدم روی نایلون بجای اینکه نوشته شده باشه " طرح خزان شماره ۵۵۵۱" نوشته "طرح پاییز ۴۴۴۱" گفتم ای وای لابد این فروشنده ها حواس پرتی کردن و اشتباهی اینو فرستادن ابله

حالا حتما با خودتون میگید چرا موکت رو باز نکردم ببینم درست هست یا نه

خب بخاطر اینه این موکتی که من انتخاب کردم رنگاش خیلی به هم نزدیک بودن و نمیتونستم بدون دیدن بقیه رنگها بگم که ما همینو انتخاب کرده بودیم یا نه اما خب طرحش رو  میشناختم نگاه کردم و دیدم طرحش درسته

خلاصه سریع زنگ زدم به شازده کوچولو و ازش خواهش کردم با فروشگاه موکت تماس بگیره و پیگیری کنه

عزیز دلم هم سریع با اونها تماس گرفته بود و اونا گفته بودن نه اون نایلون مال خودش نیست و اگر بازش کنید خودتون میفهمید که طرحش همون "خزان" هست که خودتون خواسته بودید امان از دست این محصولات ایرانی که هرکاری بکنندش باز یه جای کارش میلنگه  قهر

خلاصه وقتی خیالم راحت شد موکت رو بردیم توی اتاق خواب و بازش کردیم.... خیلی قشنگه...

خیلی قشنگ تر از اون رنگی که اول توی نظر خودم بود... یه رنگ گرم و گیرا... هورا

این پیشنهاد تو بود عزیزم و ازت خیلی ممنونم بخاطر اینکه نظرتو بهم گفتی

خواهش میکنم همیشه نظرتو برام بگو همیشه نازنینم قلب

اولش فکر میکردیم دور فنکوئل رو باید از توی موکت دربیاریم اما بعد فهمیدیم یکی از پایه های فنکوئل از زمین بالاتر میاد و این خیلی عالی بود نیشخند

پس کافی بود فقط اندازه یه مربع از توی موکت جدا کنیم و بعد بقیه اش رو هل بدیم زیر فنکوئل از اونطرف هم قسمت کمد رو از توش دربیاریم

به فکرم رسید بهترین وسیله برای خط کشیدن روی موکت و صاف بریدنش استفاده از صابون خیاطیه که رنگ سفید داره و به راحتی هم پاک میشه از خود راضی برای همین قرار شد فرداش با خودم صابون و خطکش بیارم و محسن خان هم یه تیغ موکت بر بخرن...

قسمت بعد نوشته ها مربوط به روز پنج شنبه خواهد بود...

روزیکه مبل و سرویس خواب خوشکل و نازمون رو آوردن...

 

 

 




نوشته شده در تاريخ ٩ امرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط گل سرخ

سلام

 

این پست رو من می نویسم تا بهانه ای بشه برای تشکر از گل سرخم. آخه همه زحمتها با گل سرخه. از انتخاب و خرید وسائل گرفته تا انتقالشون به سیارکمون و چیدمانشون. من هم ماشالله دستهام توی جیبمه و سوت میزنم... "-: خسته نباشم الهی... ایشالا چشم نخورمنیشخند

 

ناز گلم! بخاطر این تلاش خستگی ناپذیرت تا همیشه از تو یاس زندگیم، سپاسگزارم. این تلاش و پیگیری عاشقانه تو لیلیم، لحظات شورآفرین زندگی مشترکمون رو، پرواز عاشقانمون رو، اوج سعادتمون رو نزدیک و نزدیکتر می کنه. براستی کدام واژه و بیان گنجایش سپاسگزاری از چنین تلاشی رو داره؟...قلب

 

سه شنبه گل سرخ رفت به تقاطع سهروردی و عباس آباد تا موکت اتاق خواب رو بگیره. می خواستیم قبل از اینکه تخت رو توی اتاق مستقر کنیم، اتاق رو موکت کرده باشیم. گل سرخ از فروشگاه موکت تماس گرفت و آدرس سایت فروشگاه موکت رو به من داد تا بتونیم باهم انتخاب کنیم. رنگ مدلها با رنگ تصاویر سایت همخوانی نداشت! مثلا موکتی که سبز رنگ بود روی سایت قهوه ای دیده می شد. شاید هم کور رنگم! یادم باشه برم دکتر!

 

بالاخره موکت رو با هم انتخاب کردیم. مدل خزان 5551. اینهم تصویرش...

البته رنگش روشنتر از اینه که توی عکس می بینید. اتاق ما 310 در 313 سانتیمتره. به گل سرخ گفته بودن عرض موکت 3 متره. طولش رو 3 یا 4 متر براتون می بریم. گل سرخ 4 متر سفارش داد. اما من خواهش کردم 3 در 3 بگیریم. باز زحمت کشید و برگشت و اصلاحش کرد... 50 تومان بیعانه دادیم و قرار تحویل شد چهارشنبه 11 صبح...

 

چهارشنبه صبح با آقا محسن هماهنگ کردیم. رفت فاکتور رو از گل سرخ گرفت و برای تحویل گرفتن موکت رفت به فروشگاه... موکت رو برد به سیارک... حالا یه تیغ می خواستیم تا چندتا برش به موکت بزنیم برای کمد و پایه های فن کوئل... این گذاشتیم بمونه برای پنجشنبه که قرار داشتیم سرویس خواب و مبل رو تحویل بگیریم.

 

پنجشنبه، دیروز روز قشنگی بود. گل سرخم! چون خودت توی بطن ماجرا بودی ترجیح می دم خودت بگی...

اگه لطف کنی مطالب مربوط به سه شنبه و چهارشنبه رو هم لطفا تکمیل کن.

 

ممنونم ازت عزیزکم... الان و همیشه، تا همیشه قلبقلبقلب




نوشته شده در تاريخ ٩ امرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط شازده کوچولو

سلام به همه لبخند

وای دیروز چه روز قشنگی بود عزیزم خیلی زیبا بود...

حدودای ساعت دوازده از خونه اومدم بیرون...

اول رفتم بانک تا برای خرید عصرمون پول بگیرم...

بعد رفتم به سیارکمون و ریموت در پارکینگ رو از خانوم همسایه (همون مدیر مجتمع) گرفتم...

ما توی این واحدی که هستیم پارکینگ نداره اما صاحبخونه بهمون قول داده وقتی ماشین دار شدیم به امید خدا، با یه خانوم پیرزنی که ماشین نداره و بیشتر وقتا خارجه صحبت کنه... و فعلا ریموت رو گرفتیم تا برای بیرون رفتن با شازده کوچولو، بتونیم ویلچر رو راحت بیرون ببریم...

ایشاالله بزودی ماشینمون هم آماده میشه... سپردیمش به خدا...

آخه میدونید ماشین ما باید با ماشینای معمولی فرق داشته باشه...

احتمالا یه دونه ون باید بخریم تا بتونم با شازده کوچولو  همراه با ویلچر سوارش بشیم و من رانندگی کنم...

یه کم تغییرات توش باید ایجاد بشه که یه دوست خوب داره کاراشو پیگیری میکنه...

فکر کنم برای خریدش به وام نیاز داشته باشیم اما این برامون واقعا ارزششو داره آخه ما میخوایم با هم همه جا بریم خودمون دوتایی...

البته همینجا بگما به اندازه ظرفیت ون مون از هر دوست عزیزی که دلش بخواد همسفرمون بشه استقبال میکنیما... بغل

خلاصه بعد از اینکه از سیارکمون اومدم بیرون رفتم پیش شازده کوچولوی خودم که دلم براش یه ذره شده بود... قلب

همین الانشم که دارم مینویسم دلم براش یه ذره شده ها... قربونش بشم...

قرار بود عصر با جاری گلم و مادر شوهر گلم و دختر خواهرشوهرم (که خیلی دوست جونمهاز خود راضی) بریم برای خرید سرویس خواب...

یه زوج جوون دیگه فامیل هم از دزفول اومده بودن تهران برای انجام خریداشون...

با اونها هم آشنا شدم...

خب پسر به نظرم دلش ساده تر از دختر بود... به هرحال امیدوارم خوشبخت بشن...

بعد با عشقم شازده کوچولوم ناهار خوردیم و کمی در مورد اینکه چه مدل سرویس خوابی بگیریم صحبت کردیم...

فکر کردیم شاید اگر فرفوژه بگیریم بهتر باشه تا خیلی هم هزینه نکنیم چون برآوردمون این بود  که سرویس خواب با جنس چوب خوب کمتر از یه میلیون نمیشه پیدا کرد... خلاصه قرار بر این شد که من خودم مدلها رو ببینم و از طرف هردوتاییمون انتخاب کنم...

 بعد از ناهار مشغول بسته بندی وسایل کتابخونه اتاق شازده کوچولو شدیم...

چه کار لذت بخشیه برام... خیلی شیرین بود... چون همشون مال شازده کوچولوم هستن... بغل

مخصوصا وسایل دکوریش که هردوتامون عاشقشونیم...

وای شازده کوچولو من عاشق اون فانوس قرمزه ام... خودت که میدونی کدومو میگم عسلم؟

خلاصه بخشی از وسایلو جمع کردیم و ساعت پنج راه افتادیم به سمت یافت آباد...

وای چه جای باحالیه...

هزارتا مدل اونجا پیدا میشه واقعا که دیدنشون هم لذت بخشه چه برسه به خریدنشون... نیشخند

اولین مغازه ای که رفتیم یه سرویس خواب چوبی داشت ام دی اف نخودی رنگ با خطای ظریف مشکی...

وای دلمو برد... اصلا توی فکر سرویس خواب چوبی نبودما اما این انگار باهام حرف میزد میگفت منو بخر منو بخر منو بخر... خوشمزه

تا حالا شده همچین حسی کنید؟ خیلی حسه جالب و دلچسبیه...

وقتی قیمتش رو گفت که 600 تومان بود حسابی دیگه به دلم نشست...

باور میکنید بعد اون شاید 30 مدل تخت دیدم اما اون یه چیز دیگه بود... خیال باطل

توی همین گشتن ها بود که دیدمش...

وای چه خوشکل بود... دلمو برد...

چی؟ یه نیم ست مبل ناز...

خیلی دنبال خرید مبل نبودیما هرچی هم مبل میدیدم بدون اینکه بهشون حس خوبی پیدا کنم از کنارشون رد میشدم اما این... نه... منو سرجام وایسوند... برگشتم توی مغازه اش... هی نگاش کردم هی براندازش کردم...

وای من چقدر اینو دوست دارم... مژه

مغازه دار شروع کرد برام توضیح دادن منم که همینوطری نگفته عاشقش شده بودم دیگه با اون توضیحا...

جاری گلم میگفت میخوای بریم جاهای دیگه رو هم ببینیم...

اول گفتم بریم... بعد همینطور که آقاهه توضیح میداد دیدم نه من همینو میخوام همینو...

و با کلی چونه یه مقدار تخفیف ازش گرفتیم و ...

شد مال ما... هورا

حالا مونده بود سرویس خواب...

باز گشتیم و گشتیم شاید فرفوژه پیدا کنیم که البته دیدیم اونجا اصلا چیزی به اسم فرفوژه وجود نداره...

فقط یه سری تختایی هست که از لوله های فلزی درست شدن...

به پیشنهاد جاریم رفتیم اونا رو ببینیم بلکه بخاطر تفاوت قیمتشون من اگه دلم میخواد کمتر پول خرج کنم و به یکی از اون فلزیا قانع بشم... ابرو

اما این آقایون فلزی کار یه اشکال عمده داشتن اونم اینکه بجای اینکه تخت رو با تشک قشنگ خوشکل توی مغازه بذارن برای بازدید، یه سری سر و ته تخت رو آویزون کرده بودن به دیوار سبز که با اینکار باعث شدن من در خرید همون تخت چوبی خوشکل مصمم تر بشم...

وای چقدر شازده کوچولوم توی خریدش بهم کمک کرد... ماچ

آخه وقتی مبل رو خریدیم فکر کردم شاید دیگه نخوایم برای تخت زیاد هزینه کنیم اما وقتی باهاش تماس گرفتم قربونش برم یه جوری راهنماییم کرد که خیالم راحت شد... اوه

ممنونم هم نفسم همه کسم که همه جا هرقدم کنارمی... ممنونم که کنار همیم با هم تصمیم میگیریم و با هم عمل میکنیم...

من با تو تو تو پرم از انرژی سرشارم از زندگی...

تو خود زندگی هستی... معنای بودنی...

دوستت دارم شازده کوچولوی من که قلب بزرگی داری مثل دریا...

 

 




نوشته شده در تاريخ ٥ امرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط گل سرخ

سلام... لبخند

خب امروز توی سیارکمون چه خبرا بود؟ سوال

الان میگم...

اول از همه میخوام دوباره از خدای نازنینمون تشکر کنم بابت این سیارک قشنگی که به ما بخشیده...

دوم از همه میخوام از شازده کوچولوم تشکر کنم که چقدر برای پیدا کردن سیارکمون تلاش کرد و به بهترین شکل اونو پیدا کرد... قلب

هربار که راحت از خونه یا سر کار میرم اونجا یادم می افته که چقدر ممنونم...

 

امروز قبل از ظهر که از کار برمیگشتم رفتم اون تلفن قدیمیه که دهنیش خراب بود رو از توی سیارک 5058 برداشتم و آوردم خونه...

بعد از ظهر هم یه تلفن دیگه بردم توی سیارکمون...

کدوم تلفن؟

این یه تلفن سفید رنگه که چندسال پیش خریدم برای روزی که میرم سر خونه زندگیم خجالت

حالا دیگه وقتش شده بود که بره اونجاییکه همیشه منتظرش بوده... توی سیارک من و شازده کوچولوم...

 

بعد رفتم قفل کمد اتاق خواب دوست داشتنیمونو عوض کنم اما نشد

زورم نرسید آخه روش رنگ زده بودن منم پیچ گوشتیای محکمی نداشتم

خلاصه موفق نشدم اوه

یه کار دیگه هم مونده بود یعنی برداشتن قفل انباری برای اینکه همسایگان گرامی لطف کنن و هرچی تا الان ریختن توی انباری طفلکی ما بردارن از خود راضی

آخه این انباری دیگه دوتا مالک عاشق داره زبان

کسی نمیتونه نگاه چپ بهش بندازه...




نوشته شده در تاريخ ٤ امرداد ۱۳۸۸ ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط گل سرخ
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

 
   صفحات جانبي

   دوستان

 

Blog Skin